گل هاي باغچه احساس مراخوب مي فهمند وسكوت،حيات خانه رادرخودجاي داده است گل هاي باغچه مثل من پژمرده اند! خميدگي،بيانگرتمام عواطف آنان است ومثل من سكوت ميكنند اشك هاشان رادرباغچه دفن مي كنند تادرآن برويند چنان من كه مي زييم وباسكوت اشك هايم ترانه هاي حيات مي خوانم قلم درفراسوي تاريكي چنان نقطه ي كوري ازبي رنگي سبك واروبي پروا فريادمي كرد: هي شاعر! جوهرم داردلبريزمي شود چنان شعله هاي عشق كه درسينه ات مي جهند خواستم بنويسم گل هاي باغچه احساس مراخوب مي فهمند خواستم بنويسم كه عشق،عشق،عشق... گردوغبارعشق بازدرگلويم پريد وسرفه ام گرفت درفضايي ازانتظار تازه فهميدم گل هاي باغچه سزاوار انتظارند -ومن عشق راازآسمان آموختم كه شكافي عظيم براي ماتم گل هابود من چقدربه زمين نزديك بودم انتظار رابايدازقبرستان باغچه آموخت...







نظرات (۱)
ارسال شده توسط نجور | June ۲۵, ۲۰۰۹ ۲:۱۳ PM
ارسال شده در June ۲۵, ۲۰۰۹ ۱۴:۱۳