نعمت احمدي نه نويسنده ام که داستان سرايي کنم، هرچند تمرين داستان نويسي کرده ام و داستان هاي چاپ شده يي دارم، نه شاعرم که شعر بسرايم هرچند جïنگي چند چاپ کرد ه ام، روزنامه نگار نيستم با اينکه هفته يي نيست که مطلبي از من در روزنامه ها چاپ نشود، اما هيچ گاه مطلب سفارشي ننوشته ام. هر وقت يکي از دوستان مطلبي با موضوع معين به من توصيه مي کند، انگاري قادر به نوشتن نيستم، مطلب سفارشي مدت ها نوشته نمي شود، اما اين مطلب را براي دلم مي نويسم، زيرا سه چهار روز است ابري سياه و تيره تمام وجودم را در برگرفته و انگاري سر باريدن ندارد، اما سراپاي وجودم در سياهي وهمناکي فرو رفته و آن سرنوشت قلمي است که سال هاست سر به هر کوي و برزن زده تا کمي از ناخالصي ها را برملا و در مرئا و منظر اين و آن قرار دهد که شايد کورسو نوري بتابد و ناخالصي ها را برطرف کند. اين مطلب را براي علي حکمت مي نويسم که غريبانه نمي دانم هم اکنون در کجاست و دلمشغولي او اين لحظه چيست. پدري که قصد کرده بود تعطيلات آخر هفته را در فصل زمستان که اتفاقاً اوج کار مزرعه داران است به همراه خانواده اش در خارج از شهر و دور از هياهو در مزرعه اش بگذراند. کشاورز هيچ گاه تعطيلي ندارد زيرا اگر کشاورز مشغول استراحت شود، چه کسي شکم هاي منتظر غذا را سير کند؟ بايد توليد کرد تا حرکت کشتي هاي حامل غذا را به سوي ايران کم کرد. دکتر علي حکمت که عمري پرمبارزه را پشت سر گذاشته و هميشه غبطه زندگي پر از مجاهده او را مي خورم، صبح جمعه 11 دي ماه، درست زماني که آماده مي شد تا کارگران مزرعه اش درختان انار او را هرس کنند و کود دهند، تا در فصل بي برگي با صرف هزينه، درختان پرباري در بهار داشته باشد که سفره مردم را رنگين کنند، بازداشت شد. مردي که قصه زندگي او با همه شفافيت از گناباد تا فلسطين، از فلسطين تا مسجد هامبورگ آلمان و از هزارتوي کتابخانه ها تا سردبيري روزنامه خرداد ادامه داشت و آنگاه که فضاي مطبوعاتي را مه آلود ديد، قلم را کنار گذاشت و بيل را برداشت. چه خوش تعبيري ديگر دوست بنده محمود شمس الواعظين دارد که به سخره مي گفت، ما ديگر هم قلم نيستيم هم بيلي هستيم - قلم به دستاني که به اجبار کشاورز شدند و بيل به دست. نزديک به دو دهه است که در روزنامه ها به مناسبت هاي مختلف مطلب مي نويسم و کمتر روزنامه يي است که اندکي با جريان فکري ام همسو باشد و مطلبي از من چاپ نکرده باشد، اما به جرات مي گويم هيچ سردبيري را مدق تر و وسواسي تر از علي حکمت نمي شناسم. او در همه حال مي گفت مطلب تند، با تند نوشتن فرق دارد، قلم بايد بهداشتي باشد و همان گونه که عفت کلام زيبنده است و مرد را به ادبش مي شناسند، نوشته بايد مودبانه باشد. ممکن است با عقايد و آراي کسي مخالف باشي، اما بايد اين مخالفت در چارچوبه سوگندي باشد که خداوند به قلم خورده است. وقتي روزنامه يي معروف کاريکاتور او را در حالي که بند چکمه ياسر عرفات را مي بست چاپ کرد و از آپارتمان هاي نيمه تمام او در خيابان ميرداماد هم يادي کرد، به من که وکيل او هستم گفت از طرف من وکالت داري، آپارتمان هاي خيابان ميرداماد را که لابد فلان روزنامه محل آنها را مي شناسد، شناسايي کن و همه را به نويسنده مطلب هبه نما و به خنده گفت، حق نداري آجري بابت حق الوکاله از آپارتمان هاي نيمه تمام اهدايي من برداري، او به مثابه ستون خيمه يي بود که نويسندگان را به راست نويسي هدايت مي کرد، در کلام باادب و در نزاکت سرآمد بود. قصه دادگاه حکمت و وکالت من در محافل روزنامه نگاران ضرب المثل است وقتي از علي حکمت مطلبي در يکي از روزنامه ها چاپ شد و آن روزها که مدعي العموم هرروزه عليه نويسندگان روزنامه شکايت مي کرد شکايتي عليه علي حکمت طرح شد و زماني که روزنامه خرداد بسته شد آدرسي از او نداشتند و دادگاه مطبوعات علي حکمت را از من مي خواست چون او را مي شناختم و از دنياي روزنامه نگاري به عالم کشاورزي در ساوه برده بودم. وقتي باهم به دادگاه رفتيم ديگر او متهم نبود زيرا عليه من شکايتي شده بود و موکل شد کفيل وکيل تا من راهي زندان نشوم. حاصل زندگي اش- مهسا- دانشجوي رشته ارتباطات مشق قلم زني را نزد پدر مي آموخت. من خود را گناهکار مي دانم که علي حکمت را با ساوه آشنا کردم زماني که مهسا هنوز دخترکي نوجوان بود و در مقابل محمدرضا زهدي شرمسارم که از او خواستم در جمعه يي سرد و زمستاني يک شب را در ساوه با هم بگذرانيم، اما تاريخ پدران و دختراني را به ياد دارد که با يکديگر هم مسير بودند؛ آيت الله طالقاني با اعظم و وحيده، جواهر لعل نهرو با اينديرا گاندي، ذوالفقار علي بوتو با دخترش بي نظير بوتو. اکنون مانده ام معطل که في الواقع قلم بايد تا کجا پيش برود؟ کلامي منطقي تر از گفتمان علي حکمت را در ميان دوستانم تاکنون نشنيده ام. او مرد ادب بود و در زندگي پربار خود نقش مبارز را به عينه پيش رو داشت اما بعد از انقلاب و آمدن به ايران او مشي اعتدالي خود را در پيش گرفت.نمي توان از درد نوشت و از دردمندي مهسا ننوشت. او که با همه کوشش، صفحه آخر ضميمه روزنامه اعتماد را با هر سختي بود هر روز پربار زير چاپ مي برد. ساعت ها قلم و کاغذ به دست از طريق تلفن از من مطلب مي گرفت و خم به ابرو نمي آورد و در مزرعه ام در ساوه، وقتي متوجه شد در زمستان تراکتورهاي مزارع سهميه سوخت ندارند با لبخندي که هميشه بر لب داشت از من آخرين مطلب را خواست؛ عموجان اين مطلب سفارشي نيست، درد دل کشاورزاني است که مجبورند گازوئيل آزاد براي تراکتورهاي خود بخرند و ستاد سوخت اين مهم را درنمي يابد. وقتي مطلب را به او دادم درست مثل بچه يي که بادکنک خود را هوا کرده باشد زماني که تلفني نوشته را براي دوستانش در روزنامه خواند، کنار تراکتور خاموش رفت و به راننده اش گفت اگر گوش شنوايي باشد، دوباره صداي دلنوازت در مزرعه طنين انداز خواهد شد تا دانه ها را زير خاک ببري و از هر تخم، هفتاد تخم برويد و سفره مردم رنگين شود.
ارسالي در ۱۳۸۸/۱۰/۱۹







